تبليغاتX
doostanesamimi.blogfa.com





























doostanesamimi.blogfa.com

هر چی که تو دوست داری

· من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

دکتر شریعتی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 22:30 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

روزي يک مرد ثروتمند،پسر بچه يکوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند،چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در خانه ي محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))
پسر پاسخ داد::((عالي بود پدر!)) پدر پرسيد::((آيا به زندگي آنها توجه کردي؟))
پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) و پدر پرسيد:((چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟))
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:((فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا.ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني دارم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود،اما باغ آنها بي انتهاست!))
باشنيدن حرفهاي پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد :((متشکرم پدر،تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!))
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 20:37 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي
      اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري
      سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي
      شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))آن دو کنار
      يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا
      بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و
      در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد
      از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک
      کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از
      آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا
      اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟)) ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا
      آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي
      وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي
      نتواند آن را از يادها
ببرد(مسرت)

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:5 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

ــ يه دل شکسته دارم

کي مي خره؟

دوستم مي گفت:يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب مي خره!

آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم.توي يکي از کوچه هاي تنگ و تاريک!

تابلوي مغازه خيلي قديميه طوري که اصلا معلوم نيست چي نوشته!فقط کلمه ي قلب و يه کلمه که نصفش پيداست ابد... که اونم به هزار مصيبت ميشه خوندش!

صاحب مغازه يه پيرمرده 

نشسته رو يه صندلي و داره با يه تيکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه

وااااااااي چقدر قلب اينجاس!!!

بزرگ کوچيک متوسط

يه سري شون تو شيشه الکل و يه سري هم خشک کرده زده به ديوار

ــ سلام........يه دل شکسته آوردم واسه فروش

ــ چند بار شکسته؟

ــ مگه مهمه؟

ــ بله هر چي کمتر بهتر!

ــ با اينها چي کار مي کني؟

ــ مگه نمي بيني؟

ــ آره خوب ولي واسه چي اينارو جمع ميکني؟؟

ــ بده اون دلتو ببينم چند مي ارزه؟

اون رو ور انداز مي کنه    زير لب يه چيزايي زمزمه مي کنه:

اين دو تا درست ميشه ... اين يکي خيلي بزرگه...

چند دقيقه فکر ميکنه...

ــ دل خودته يا پيداش کردي؟از کسي خريدي؟

ــ نه مال خودمه! چند مي خريش؟

ــ قيمتي نداره

ــ من اگه بخوام يکي ازت بخرم چند ميدي؟

ــ بستگي داره!

ــ به چي؟

ــ کدومش رو بخواي!

ــ مثلا اون

ــ فروشي نيست

ــ چرا ؟؟؟

ــ عتيقست

ــ مال کي بوده؟

ــ مجنون !

ــ ممممم ... خب اون ؟؟؟

ــ فروشي نيست

ــ آخه چرا مگه مال کيه؟؟

ــ سواد داري زيرش نوشته که...

ــ خب اون چي؟؟

ــ اون اصلا فروشي نيست

ــ مال کيه؟

ــ مال خودمه!!

ــ حالا مال منو چند مي خري؟

ــ يه کلام پنج هزار تومن!!!!

چشام از کاسه زد بيرون!!!

ــ آخه چرااا؟؟؟!!!

ــ قلبت خيلي وصله داره! چند جاش هم اصلا درست نمي شه! آدم معروفي هم که نيستي!

ــ خب نيستم ولي عاشق که هستم

با مسخره پوزخندي زدو گفت:

عاشق!!!!يه عشق زنده اصلا با عقل جور در نمي آد!اين قلب هايي که ميبيني همه مال عاشق هايي هست که از عشق حقيقي مردن پس تو چرا هنوز زنده اي؟؟؟(پس تو عاشق نبودي؟)نه قلبت به دردم نمي خوره !!!

دلمو ازش پس ميگيرم و تو راه همش به جمله ي آخر پيرمرد فکر مي کردم((يه عاشق زنده!اصلا با عقل جور در نمي آد...))

به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم.

تو خوابديدم که دارم با قلبم صحبت مي کنم

اون مي گفت:چرا مي خواي منو بفروشي؟اصلا چرا انقدر احساساتي هستي که من رو اينقدر شکننده کردي؟مگه گناه من چي بود که مال تو شدم؟همه رو بهم ترجيح ميدي هيچ وقت به فکر من نبودي!حتي اون پير مرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمي خواست اونو بفروشه!اما تو...

بعد هم زد زير گريه

از خواب پريدم.عرق کرده بودم و چشام پر از اشک شده بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم

دوستت دارم... دوستت دارم ...

ديگه حتي نمي زارم يه خراش کوچيک روت بيفته

قلبم تند تند ميزد    سرمو رو بالشم گذاشتم و با تکرار جمله ي دوستت دارم به خواب رفتم يه خواب ابدي
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:48 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

جوان گل فروش دید که پسر پراید سوار به دختر پژو سوار خیره مانده.به شیشه ی ماشین زد و به پسر گفت:میتونی براش گل بفرستی با یه کارت ویزیت.پسر از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد.جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به دختر داد.دختر دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین،روی دیگر کارت ها.یک چهار راه پایین تر دور زد.جوان گل فروش در لاین دیگر منتظرش بود،دختر دسته گل را به جوان برگرداند.این سومین دسته گلی بود که از صبح،نصف قیمت به جوان میفروخت
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:45 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

يک بار دختري در حين صحبت با پسري که عاشقش بود ازش پرسيد: چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟
ـ دليلشو نميدونم...اما واقعا دوستت دارم.
ـ تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان کني ... پس چطور دوستم داري؟چطور مي توني بگي عاشقمي؟
ـ من جدا دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت کنم.
ـ ثابت کني؟؟نه من مي خوام دليلتو بگي
ـ باشه...باشه...!!!ميگم...چون خوشگلی،صدات گرم و خواستنيه،هميشه بهم اهميت ميدي،دوست داشتني هستي،با ملاحظه هستي،به خاطر لبخندت...
دختر از جواب هاي اون خيلي راضي و قانع شد.
اما چند روز بعد اون دختر تصادف وحشتناکي کرد و به حالت کما رفت.پسر نامه اي رو کنارش گذاشت که توش نوشته بود:
عزيزم گفتم به خاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني،ميتوني؟؟
نه پس ديگه نمي تونم عاشقت بمونم
گفتم به خاطر اهميت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي پس منم نميتونم دوستت داشته باشم،
گفتم واسه لبخند هات براي حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم عاشقت باشم.
اگه عشق هميشه يه دليل مي خواد مثل همين الان پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره،
عشق دليل نمي خواد؟
نه!معلومه که نه!!!پس من هنوز هم عاشقتم.
پس:
عشق واقعي هيچ وقت نميميره اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه واز بين ميره
عشق خام و ناقص ميگه:من دوست دارم چون بهت نياز دارم
ولي عشق کامل و پخته ميگه بهت نياز دارم چون دوستت دارم
يعني:
سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت وارد شه
اما قلب حکم ميکنه که چه شخصي در قلبت بمونه
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:42 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

سلام عزیزم:

امیدواریم که روزهای خوبی رو سپری کنی.......

حدود ۵ ماه که ما همدیگه رو از نزدیک ندیدیم

ما(مسرت ـ بهتا ـ زهرا) همیشه به یاد روزهای خوب در کنار هم بودن هستیم و  یادش می کنیم.

خوشحال می شیم که از پایتخت سری به فقیر فقرا بزنی

دوست داریم

(بهتا) 

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 13:18 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

 

 

با تامل در پاسخ‌هاي برخي دانش آموزان (شايد هم دانشجويان) متوجه علت خودكشي دبيران و اساتيد رياضي خواهيد شد.






نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 13:0 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |

هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بلکه به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.

                                                                     (دکتر علی شریعتی)  

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:35 توسط مسرت_بهتا_مائده_زهرا| |